میخواهمت میدانی اما باورت نیست

میخواهمت میدانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

 

دیگر شدی هرچند ، امّا من همانم

آری همان شوری که دیگر در سرت نیست

 

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

 

من آسمانی بی کران،روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

 

ای کاش از آغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

 

 

ناصر فیض

/ 7 نظر / 40 بازدید
فاطمه

سلام مطلب خیلی زیبایی بود واقعا لذت بردم

زهرا

سالها گذشت و من منتظر معجزه ام معجزه ایی که نمیدانم در لابلای کدام سطر تقدیرم به خواب رفته است ...

raeeka

ن برادر نشون نمیده.....جدی منم از ایمیلم میفهمم ک جنابعالی جواب دادید...

raeeka

چشمت بی بلا برادررررررررررررررر

raeeka

سال نوت پیشاپیش مبارک محمد جان....امیدوارم سال خوبی داشته باشی... ما رو هم دعا کن...

الهه

بیت دومش فوق العاده بود مگه آقای فیض نثر جدی هم داره؟! خیلی خوشم اومد مثل بقیه ی متناتون عالی بود قبلا اینجا میومدم خواستین به وبلاگ منم سر بزنین با یه فنجون روراستی ازتون پذیرایی میشه[لبخند]