دلم در بند چشمانش اسیر است

دلم در بند چشمانش اسیر است

همان چشمان به رویم زَمهَریر است

 

چه بارانی گرفت شب،ماهِ حوضم

ز تاریکی و خیسی،غُصه سیر است

 

ز بی مهری دگر تابی ندارم

ببین چشمم چو اقیانوس،کبیر است

 

دلی عاشق سری مستانه دارم

که عقلم در دلی دیوانه گیر است

 

چو آتش گشته ام،از درد این عشق

که خاکستر شدن، بس ناگزیر است

 

مرا در شهر به رسوایی شناسند

به این دیوانگی ام خرده گیر است

 

کسی گوید: خوشا چشمان دریا

نمی داند که این دریا، کویر است

 

محمد مطهری


/ 1 نظر / 32 بازدید
zahra

دلی عاشق سری مستانه دارم که عقلم در دلی دیوانه گیر است