غنچه از خواب پرید

غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید
و بدو گفت : سلام
لیک افسوس
جوابی نشنید
ساعتی چند گذشت «گل چه زیبا شده بود»
 
دست بی رحم که آمد نزدیک
گل مغرور
زوحشت پژمرد
یک خار در دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت
سلام 
گل، اگر خار نداشت ،
دل، اگر بی غم بود،
اگر از بهر کبوتر، قفسی تنگ نبود،
"زندگی، عشق ، اسارت ، قهر و آشتی "
" همه بی معنا بود! "
 
 
عظیم صاحب کرم

/ 1 نظر / 23 بازدید
فاطمه

نه او هیچگاه مرا تنها رها میکند و نه من قدرت رهایی از او را دارم... افسوس همدم باوفای من چیزی جز غم نیست...