تاريخ : ۱۳٩٤/٥/٤ | ٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : مرصاد

یک شاخه رز ، یک شعر ، یک لیوان چایی
آنقدر این جا می نشینم تا بیایی
 
از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم
حالا شدم یک فرد مالیخولیایی !
 
بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد
رنگ روپوش بچه های ابتدایی
 
یک روز من را می کشی با چشمهایت
دنیا پر است از این رمان های جنایی
 
ای کاش می شد آخرش مال تو بودم
مثل تمام فیلم های سینمایی !!
 
امسال هم تجدید چشمان تو هستم
می بینمت در امتحانات نهایی
 
می بینمت ؟ اما نه ! مدت هاست مانده است
یک شاخه رز ... یک شعر ... یک لیوان چایی
 
 
رضا عزیزی


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی