تاريخ : ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نويسنده : مرصاد

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

می رفت خیال تو زچشم من ومی گفت

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

 

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

 

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست

 

 


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی