تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٧ | ٤:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : مرصاد

چه شده؟! ای دل دیوانه هوایش کردی؟!
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟!

مدتی بود که غافل شده بودم ازعشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟!

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟!

بستم آغوش به رویش که از اینجا برود
سینه ام را تو چرا باز سرایش کردی؟!

او به احساس تو می زد لگد و اما تو
سرمه چشم من از تربت پایش کردی؟!

سعی کردم که فراموش کنم خاطره اش
بین هر خاطره ام باز رهایش کردی

به تو می گفتم از اول که خدا افسانه ست
ساده دل! باز شکایت به خدایش کردی؟!

بارها تجربه کردی که دعا بی اثر است
باز هم بر سر سجاده دعایش کردی؟!

رفته او با رقبا سرخوش و خندان لب و مست
وای بر تو که خودت را به فدایش کردی.....!


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی