تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢۸ | ۱:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : مرصاد

نمیدونم شبم تاریکی میخواد یا نه

نمیدونم پاهام رفتن میخوان یا موندن

نمیدونم صدام به جایی میرسه یا نه

نمیدونم سرم چه حسی داره

انگار حال عجیبه

انگار واژه ای براش نیست جز اینکه بین پارادوکس ها همینجور سردرگم فقط بگی "نمیدونم"

بین انتخابها فقط بگی "نمیدونم"

تا حالا خیلی اینجوری نشدم اما

چقد بده

خیلی با بیحوصلگی فرق داره

خیلی با سرخوشی فرق داره

خیلی با "عادت" فرق داره

آره خب با عادت هم فرق داره

تعجب نداره به نظرم عادت کردم که شبم باید تاریک باشه

که پاهام برای رفتن باشن

که صدام حتما باید به جایی برسه

که عقلم و سرم بی حس باشه

همه عادته. فقط عادت

اصلن اگه صدام به جایی نرسه چی میشه؟

اگه هرچی بگمو کسی درک نکنه چی میشه؟

چقدر باید بریزم تو دلم؟

لااقل اینجوری، میگم. حرف میزنم. صدام در میاد. حالا کسی نشنید نشنید

اما نه تا حالا بهش فکر نکرده بودم . خب اگه صدام درآد و کسی نشنوه چه فایده ای داره؟

لااقل اونجوری دلم نمیسوزه از اینکه حرف نزدم و کسی نشنیده

تازه اگه کسی خودشو به نشنیدن بزنه که دیگه بدتر

همون بهتره، نخواستم. همون که صدام مال "دلم" باشه و با همون لعنتی حرف بزنم بهتره

لااقل خودشو نمیتونه بزنه به نشنیدن

لااقل اگرم شنید نمیره به کسی بگه

اصلن عاشق همین دل لعنتیم

البته شاید اونم قصدشو داشته باشه و بره حرفامو به کسی بگه

اما خاطرم جمه که نمیتونه بگه

خاطرم جمه نمیتونه خودشو به نشنیدن بزنه

خاطرم جمه مال خودمه

مال خود خودم


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی