تاريخ : ۱۳٩٤/۱/٢۱ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نويسنده : مرصاد

مترسکی شده ام عاشق کلاغی که
پرید و رفت به امید کوچه باغی که


دلم به لرزه در آمد وَ بعد از آن پیچید ـ
میان مزرعه اخبار داغ داغی که


کنار مزرعه آن روز حس من تبدیل
به ناگهان شد و افتاد اتفاقی که


وَ ساعت از نفس افتاد و او نمی آمد
دگر نمانده برایم دل و دماغی که


کلاغ شهری من روستا که جای تو نیست
برو به قول خودت سمت چل چراغی که


جهنمی شده بی تو بهار گندمزار
تویی که هی نگرفتی ز من سراغی که


پرنده های زیادی به سویم آمده اند
ولی دل من اسیر  همان کلاغی که...
 
 
الهام مظفری


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی