تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : مرصاد

دل

دل شکستن

چه کلمات ساده ای...

چه داستان کوتاهی...

انگار هندوانه ای از دستت روی زمین افتاد و شکست

به همین سادگی...

مهم نیست چه اتفاقی افتاده

مهم نیست چه بلایی سر درون آن آمده

چه کن فیکونی آنجا رخ داده

انگار مهم ظاهرش هست که شکسته

ممکنه ظاهر آن را یه جوری با یه روشی بالاخره درست نشان دهی

اما آنجا را چه می کنی؟

آنجا که کن فیکون شده

میفهمی؟

مثل پنبه از هم گسیخته

یعنی با هیچ چیز قابل پیوند نیست

میفهمی؟

آنجا را هم میتوانی درست کنی؟

نه

نمیشه

حالا ناخوداگاه

تازه احساس میکنم که چشام بارونیه

چقدر بیصدا می شکند، بی هیاهو

فقط صدای پایین آمدن اشک!!! چه صدای مبهمی

به آن هم کسی پی نمیبرد...

مگر دل درون چشم هاست؟

پس راحتم، راحت، آرام

چون هیچ کس شک نخواهد کرد

هیچ کس


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی