تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نويسنده : مرصاد

در این دنیای بی کسی جز تو که می تواند هم دم تنهایی هایم باشد ؟جز تو کیست که حرفهای دلم را با گوش جان نیوشا باشد و با لطافتی همچون لطافت گلبرگهای گل محمدی نوازشگرم باشد ؟
پروردگارا !
تو خوب می دانی که بی تو تنهایم . تنهای تنها . بی تو همچون مسافری جامانده از کاروانم که هیچ زاد و توشه ای به همراه ندارد .
آری ، تو همیشه مونس تنهایی های من هستی . تو هماره در آشکار و نهان با من سخن می گویی و هر روز مرا به طلوع فردایی روشن امیدوار می سازی . اما من ، من آن قدر از تو فاصله گرفته ام که تو را احساس نمی کنم .
ای کاش می توانستم در تمام لحظات زندگیم حضورت را در وجود خود احساس کنم . کاش می توانستم با تو یکی شوم . کاش هیچ گاه رهایت نمی کردم . اما افسوس و صد افسوس که ابلیس پر تلبیس برای دور ساختن من از تو هر لحظه بیش از پیش در تلاش است و هر روز با ترفندی شگرف به سراغم می آید .
و من با آن که می دانم این موجود خبیث در وجودم رخنه کرده و به دنبال تباهی من است ، اما نمی دانم چرا گاه پاسخش می دهم ؟ چرا یاریش می کنم ؟
مگر من در جستجوی تو نیستم ؟ مگر من آهنگ تو نکرده ام ؟ پس چرا رهایت می کنم ؟
هر بار که به خود می آیم و به گذشته تباه شده ام می نگرم ، خود را آن چنان دور از تو می یابم که گاه شرم می کنم از این که دوباره تو را بخوانم و به سویت بال بگشایم . با آن که می دانم تو هنوز پذیرای منی .
لیکن ، باز هم ابلیس خبیثانه تر از پیش مرا از درگاه تو می راند . این همان موجود پلید است که در انابت را به رویم می بندد ، با نجوایش در گوش جانم که چگونه پروردگارت را می خوانی ، در حالی که دلت و قلبت آکنده از عصیان است ؟!
و من خجل تر از پیش و با وجودی مملو از معصیت ، باز هم تو را ترک می گویم .
آری ، شیطان هم چنان غالب است و من مغلوب او . وای بر من !
زمان به سرعت در گذر است و من هنگامی چشم باز می کنم و به خود می آیم که دیگر زمانی باقی نمانده است و کوله بارم از گناه آکنده است .


برچسب‌ها:

  • ریه | وبلاگ شخصی