گاهگاهی که دلم می گیرد
به تو می اندیشم
خوب در یادم هست
چه شبی بود آن شب !

تو همان نوگل دیرینه و من
برگ زردی که فتاده است به خاک
و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سال ها
هم چنان زیبایی !

کاش میدانستی
که چه کردی با من
در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم
چشم بر گرداندی
و مرا سوزاندی

من سراپا همه چشم ، تو دریغ از یک نگاه
دل که سرشار ز عشق ،
چشم من غرق حضور ..
دست هایم بی تاب ،
در خیالم همه تو !

و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ
آن زمان که به تو روی آوردم
خوب میدانستم
که چه در سر داری
لیک و اما که نشد
تا ز تو دل بکنم ..

بارها می دیدم
بین من و تو فاصله ها بسیار است
بارها می خواندم
که دلت در گرو اغیار است
نپذیرفتم باز ..

چشم به راهت ماندم
پیش پایت چه حقیر می ماندم
قلب پاکم چون فرش
زیر پایت افتاد

دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد
و تو چون کوه یخی همه را خشکاندی
پشت پایت چه غریب
اشک هایم می ریخت
تارو پودم همه یکباره گسیخت
من گمان می کردم
دل تو مال من است
چه خیالات خوشی !
ولی افسوس و دریغ !
قاتل جان من است ..

یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم
نکنم هیچ نگاه
نکنم باز خطا
دور دل نیز حصاری بکشم
نغمه ی عشق فراموش کنم ..

همه را از دل خود می رانم
از همه می گذرم
به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم !


تاريخ : چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی

چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی


به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم

برو که کام دل از دور آسمان بستانی


گذاشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم

به کام من که نماندی به کام خویش بمانی


بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش

که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی


تو را چه غم که سری پایمال عشق تو گردد

که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی


چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی

چگونه پیر پسندی مرا که بخت جوانی


کنون غبار غمم برفشان ز چهره که فردا

چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی


چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم

که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی


تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم

کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی


به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم

هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی


چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم

چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی


خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب

ولی تو سایه برانی ز خود که سرو روانی

 

 

هوشنگ ابتهاج / ه. ا . سایه



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

دیدار ما هرچند دورادور، زیباست !
دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست


هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز
از تو چه پنهان ! دردو دل با طور زیباست


دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛
باور بکن بعضی گره ها کور زیباست


بس کن عزیزم طاقت باران ندارم
این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست !


هرچند شب با نور سرد ماه جور است
اما شب چشمان تو ناجور زیباست


وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته ست
مُردن میان تارو پود تور زیباست


وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد
از مهد چشمانم اگر تا گور ...زیباست !

 

رویا باقری



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤ | ٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

می رفت خیال تو زچشم من ومی گفت

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است

 

وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

هیهات از این گوشه که معمور نماندست

از دولت هجر تو کنون دور نماندست

دور از رخت این خسته رنجور نماندست

چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

گو خون جگر ریز که معذور نماندست

 

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده

ماتم زده را داعیه سور نماندست

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

[تصویر:  y34ermsk62h6i7sqta9t.jpg]


ﺑﻌﻀﻰ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ...

ﻧﻪ ﻋﺎﺩﺗه ...

ﻧﻪ ﻋﺸﻘه ...

ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ...

ﭼﻴﺰﻯ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻫﺎﺳﺖ ...

و خوب میدانی که...

ﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻰ ......

ﻧﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻮ ......

ولی...

ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻰ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﻴﺪ ﺑﻤﺎﻧﻴﺪ ......

ﻭ ﺍین

" ﺩﺭﺩ " ﻧﺎﻙ ﺗﺮﻳﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻯ ﺩنیاﺳﺖ .



تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

این روزاا

بیشتر از هرچیزی معنی "درست نمیشه" رو میفهمم!

اگه چیزی خراب شده،

اگه چیزی حرمتش شکسته شد،

اگه حرفایی گفته شد که نباید گفته میشد،

اگه یه دلیل هایی وجود داشت که باید میرفتی،

اگه نمیتونستی مثل روز اول باشی،

همون بهتر که بگی "چیزی درست نمیشه"...

همون بهتر که همه چیو فراموش کنی و بزاری بری...

همون بهتر که نزاری چیزی بدتر شه!

'خوشبختیشو آرزو کن،،

بهترین غریبه ای باش که تا همیشه دوستش داری...

فقط بدبختی اینجاست که دست تو نیست که نزاری بعضی خاطره ها تو مغزت خونریزی کنه یا نکنه..

اون موقع ست که تمومت میکنه،،، آب میشی

نابود کردنشون دست تو نیست...

تازه معنای سوختن رو میفهمی...

فقط باید بسوزی و بگی "چیزی درُست نمیشه"



تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

چه شده؟! ای دل دیوانه هوایش کردی؟!
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟!

مدتی بود که غافل شده بودم ازعشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟!

گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟!

بستم آغوش به رویش که از اینجا برود
سینه ام را تو چرا باز سرایش کردی؟!

او به احساس تو می زد لگد و اما تو
سرمه چشم من از تربت پایش کردی؟!

سعی کردم که فراموش کنم خاطره اش
بین هر خاطره ام باز رهایش کردی

به تو می گفتم از اول که خدا افسانه ست
ساده دل! باز شکایت به خدایش کردی؟!

بارها تجربه کردی که دعا بی اثر است
باز هم بر سر سجاده دعایش کردی؟!

رفته او با رقبا سرخوش و خندان لب و مست
وای بر تو که خودت را به فدایش کردی.....!



تاريخ : یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤ | ٤:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
  • ریه | وبلاگ شخصی