....



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

دلم در بند چشمانش اسیر است

همان چشمان به رویم زَمهَریر است

 

چه بارانی گرفت شب،ماهِ حوضم

ز تاریکی و خیسی،غُصه سیر است

 

ز بی مهری دگر تابی ندارم

ببین چشمم چو اقیانوس،کبیر است

 

دلی عاشق سری مستانه دارم

که عقلم در دلی دیوانه گیر است

 

چو آتش گشته ام،از درد این عشق

که خاکستر شدن، بس ناگزیر است

 

مرا در شهر به رسوایی شناسند

به این دیوانگی ام خرده گیر است

 

کسی گوید: خوشا چشمان دریا

نمی داند که این دریا، کویر است

 

محمد مطهری




تاريخ : پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

سرد بودن با مرا دیوار یادت داده است
نارفیق بی‌مروّت ، کار یادت داده است

توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت
آه از آن زاهد که استغفار یادت داده است

دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی
گردش دنیا فقط آزار یادت داده است

عطر موهایت قرار از شهر می گیرد بگو
دل ربودن را کدام عطار یادت داده است؟

عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار
از وفاداری همین مقدار یادت داده است


 
 
   سجاد سامانی



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

تقدیر من این بود که در بند تو باشم
دیوانه ی دیوانه ی لبخند تو باشم
 
چنگیزترین نادر من باشی و من هم
ای نادره ی شهر، سمرقند تو باشم
 
تو نقشه بریزی که چطور مال تو باشم
من عاشق این حیله و ترفند تو باشم
 
ای کاش که مانند مه صبح بهاری
پیچیده در آغوش دماوند تو باشم
 
انگشت نمایی و جنون و غم و... کم بود؟!
دیگر چه کنم تا که خوشایند تو باشم؟!
 
 
 
کمال الدین علاءالدینی شورمستی



تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

کفشی خریده ام

نه برای رفتن


برایت می فرستم

که برگردی...

.

.

.

 



تاريخ : چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

اینبار کویر بس ناجوانمردانه بارانیست...

کسی که همه کست بود...

وقتی اون نفری که دوستت داشت و دوسش داشتی حسش به تو شده باشه فقط "تهوع"

تو چه حسی باید داشته باشی؟

یه عمری حس آرامش

یه عمری حس امنیت

یه عمری حس خوشحالی

یه عمری حس خاطرجمعی

یه عمری احساس خوب

حالا حس "تهوع" ...

فقط همین؟؟

به خاطر جریانی که نه مسببش بوده باشی نه مقصرش

مگه من مقصرم؟

اصلا خواستی بدونی چی شده؟

"تهوع" میفهمین ینی چی؟

ینی منو داره بالا میاره. منی که تو دلش بودم

ینی بدترین حالتی که میشه یه نفر رو از دل در بیاری

...

من خودم نمیتونم درک کنم چه برسه به توی خواننده

دیگه حرفی ندارم...



تاريخ : سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
  • ریه | وبلاگ شخصی