زندگی گاهی قفس ، گاهی قناری میشود ...
سهم ماهیها زمانی ؛ بیقراری میشود ...


گاه دوشادوش ابری ؛ گاه هم بالین خاک
زندگی یک وقتهایی ؛ آبشاری میشود .


مثل تقدیر زلیخا ؛ تا عزیزی میرسد ...
عشق گاهی هم دچار بدبیاری میشود .


با نگاهت ؛ کم ، نمک بر زخم تنهایی بپاش
زخم کهنه ؛ سر اگر وا کرد ؛ کاری میشود .


عاقبت بار نگاه تو به بندم میکشد ...
عشق گاهی زاده بی بند و باری میشود .


زیر باران بهاری ؛ دست من در دست تو ...
زندگی ؛ روزی همان که دوست داری میشود .


لحظه ای بنشین کنارم ؛ دل بده ، آتش بگیر
این غزل روزی برایت ؛ یادگاری میشود ...



تاريخ : جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٥ | ۳:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

دو سالگی وبلاگم مبارک

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

دیگر می توانم سال ها در دنیای عاشقانه ها زندگی کنم بی انکه چروکی بر پیشانی ام بیفتد و رنگ نگاهم تغییر کند ... دیگر می توانم سال ها تراژدی بخوانم و سرگذشت های عجیب و دردناک و پایان حزن انگیز ادم ها و داستان هایشان ذره ای دلم را نلرزاند و قطره اشکی از چشمانم جاری نسازد ... دیگر می توانم از درد بخوانم و از درد بنویسم بی انکه دردی حس کنم ... می توانم زندگی را با همه ی درد هایش زندگی کنم و همه ی رنج هایش اکسیر باشد برایم ... حس و حال من پرواز است، در اسمانی که تا بیکران ابی ست و هیچ لکه ای سیاهش نمی کند ... اینک پنجره های قلبم را گشوده ام و انوار طلایی از دریچه ی قلبم به جهان می تابد و جهان نیز ... و اینک پاییز من با مهر تو اغاز شده

فرناز عطایی



تاريخ : شنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٥ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

دل به نگاه بسته ست،چون دیدمَش لرزید

نزدیکِ او نشستم بوییدمَش، لرزید

 

رفتم تمامَش کنم هرچه میانِ ما بود

اما تمام شدم چون بوسیدمَش، لرزید

 

سرگرمِ صحبتِ هم ناگه به خود آمدم

زلفش به دست مانده ست تابیدمَش، لرزید

 

با دست پس زدم باز با پا پیش کشیدم

طرحی در خیالم می ریختمَش، لرزید

 

او همنشینم  شد و، جام شراب در دست

لعل لبش که دیدم نوشیدمَش، لرزید

 

با هر حواس دیدم گویی دلم فرو ریخت

عقلم که آمد از راه فهمیدمَش، لرزید

 

این عقل هم اسیرش گشته به دام افتاد

دامی کز اسیران جان گیردَش، لرزید

 

محمد مطهری



تاريخ : جمعه ۱٦ مهر ۱۳٩٥ | ۳:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

به نسیمی همه راه به هـــم می ‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ‌ریزد؟


سنگ در برکه مـی ‌اندازم و مـــی ‌‌پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می ‌ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه مــی ‌ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ‌ریزد


آن چه را عقل به یک عمر به دست آورده است

عشق یک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ‌ریزد


آه، یک روز همین آه تــــــو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ‌ریزد


 

فاضل نظری



تاريخ : دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٤:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
عشقم عزیز جونم، ای عشق مهربونم
تو آغوشم بگیرم، میخوام پیشت بمونم
دستاتو مهربون کن، چشماتو آسمون کن
پر میکشم توچشمات، ازعشق برات میخونم


اگه چشماتو نبینم میمیرم
                        اگه دستاتو نگیرم دلگیرم
                                               اگه پیشم بمونی من آروم میگیرم
اگه موهاتو ببینم من تو باد
                        اگه قلبت بگه که منو میخواد
                                               دیگه از چشمای من اشکی نمیاد


توی دلم آشوبه، قلبم داره می کوبه
چشمام همیشه بسته ست ازگریه دیگه خسته ست
از وقتی گفتی میخوای بری دلم شکسته است


روزام پر بیتابی شبام همش بیخوابی
من بی تو سرد سردم بی تو یه کوه دردم
بمون فدای چشمات بمون دورت بگردم


اگه چشماتو نبینم میمیرم
                       اگه دستاتو نگیرم دلگیرم
                                              اگه پیشم بمونی من آروم میگیرم
اگه موهاتو ببینم من تو باد
                       اگه قلبت بگه که منومی خواد
                                              دیگه از چشمای من اشکی نمیاد



دانلود آهنگ  "امین حبیبی" به نام "بی خوابی"



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر


آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر


ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !


آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر


مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

 مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر


ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر


از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر


این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر


دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

 

قیصر امین پور



تاريخ : شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

ای چراغ هر بهانه از تو روشن ، از تو روشن
ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من


من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن
تو پر می گیریم از تو لونه

باز میایم که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
منو
گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده اول و اخر حرفام
بس که اسم تو رو خوندم بوی
تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا
شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته رنگ
پاک بی ریای
بهترین رنگی که دیدم رنگ
زرد کهربائی

 

شهریار قنبری



تاريخ : سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

 

صدای اذان می آید...

یعنی شبی دیگرکه بی تو به پایان رسید

و روزی که بی تو رو به آغاز است

در پس این همه نبودن هایت

تارک الصلاة دینِ عشق شده ام...

گناهش پای توست!!

قبله ای نیست

در نبود چشمانت!! .

 

فاطمه_ناصری



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

 

این شب ها

خواب جن شده است

و چشمانم بسم ا...

یقینا دلیلش

چیزیست در میان لبان تو ،

و گوش های من

چندیست صدایت در آنها نپیچیده!!

 

فاطمه ناصری



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

 

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

 

ترازو گر نداری پس تو را زو ره‌زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

 

تو را بر در نشاند او به طرّاری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

 

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

 

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

 

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

 

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

 

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

 

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

 

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

 

مولوی



تاريخ : دوشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم

به شوق وصل تو هر روز روزه می گیرم
و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم

که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم

تو در میان کسانی که بینشان هستی
طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم

سکوت می کنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم

دلت بهانه و جمعی به فکر صید تواند
برای این که زنی حاضرم قسم بخورم

از این غزل خوشت آمد و مانده ای که از آن
چگونه دل بکنی حاضرم قسم بخورم


مهرداد بابایی



تاريخ : چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٤ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
در کنـــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد
کـــس جـای در ایــن خــانه ویــــرانه نــــدارد

دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آرد
کـس تاب نگهــــــــــداری دیـــــوانه نـــــدارد

در بـزم جهـــان جــز دل حســـرت کـش ما نیـست
آن شمــــع که میســــوزد و پــروانـــه نـــــدارد

گفتــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نیفتـــــــی
گفتــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانـــــه نـــــدارد

ای آه مکـــش زحمـــــت بیهــوده چه تاثیــــــــر
راهــــــی به حــــریم دل جـــانانـــــه نـــــدارد

در انجمــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای
دیــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانــــه نـــــدارد

از شــــاه و گــدا هــر کـه در ایــن میـکده ره یافـت
جــز خون دل خـــویــش به پیمـــــــانـه نـــــدارد

تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا
ده روزه عمـــــــــر این همـه افســانـــه نــــــدارد



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

مینویسم غزلی از شب و این تنهایی

جز منِ شبزده بیدار کسی اینجا نیست

 

غیر از این دل که در آغوش غمت میگرید

اینچنین زار و گرفتار، کسی اینجا نیست

 

کاش بر داغ دلم ذکر شفا میخواندی

از برای دل بیمار، کسی اینجا نیست

 

پشت دیوار نگاهت همه شب با حسرت

منتظر ماندم و انگار کسی اینجا نیست

 

بی تو در تاب و تب قافیه ها جاماندم

می روم فرصت دیدارِ کسی اینجا نیست

 

شدم آن یار که اسرار هویدا میکرد

منم و این سرِ بر دار کسی اینجا نیست؟



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()

وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
با سار پشت پنجره جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد چشم‌های تو
هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود

با بیت‌های سر زده از سمت ناگهان
حس می‌کنم که قافیه‌هایم عوض شود

جای تمام گریه، غزل‌های ناگزیر
با قاه‌قاه خنده‌ی بی‌غم عوض شود

سهراب شعرهای من از دست می‌رود
حتی اگر عقیده‌ی رستم عوض شود

قدری کلافه‌ام و هوس کرده‌ام که باز
در بیت‌های بعد، ردیفم عوض شود

حوّای جا گرفته در این فکر رنج تلخ
انگار هیچ‌وقت به آدم نمی‌رسد

تن داده‌ام به این که بسوزم در آتش‌ات
حالا بهشت هم به جهنم نمی‌رسد

با این ردیف و قافیه بهتر نمی‌شوم !
وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود
 

الهام دیداریان



تاريخ : پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
آیه‌های اشک ِمن تفسیر می‌شد، بد نبود
دل اگر از غصّه خوردن سیر می‌شد، بد نبود

شورِ ماتم، دشتیِ غم، بغض‌های اصفهان
در بیاتِ تُرکِ شب، تحریر می‌شد، بد نبود

من خرابم! گفته‌ام ساقی بریزد باده‌ای
این خرابی‌ها کمی تعمیر می‌شد، بد نبود!

عقل ِ من با عشق ِتو درگیر شد؛ دیوانه‌ام
عقلِ تو با عشقِ من، درگیر می‌شد، بد نبود

چون غلافی کهنه‌ام؛ تا کی نمردن... زندگی؟
قسمت‌ام یک بوسه‌ی شمشیر می‌شد، بد نبود

خواب دیدم یوسف‌ام اما زلیخا سیرتم
خواب‌ها روزی اگر تعبیر می‌شد، بد نبود

عشق؛ این مجنون که لیلا را جنون آموخته‌ست
مثل یک دیوانه در زنجیر می‌شد،  بد نبود

تو نمی‌مانی... نه! می‌مانی... نمی‌مانی...اگر
زودهایت، دیر ِدیر ِدیر می‌شد، بد نبود

می‌روی؟ باشد! برو... اما  بدان  شاید  اگر
این «تو»، این «من»، «ما»ی عالم‌گیر می‌شد، بد نبود


 

رضا احسان‌پور


تاريخ : یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مرصاد | نظرات ()
  • ریه | وبلاگ شخصی